/431744122_ffdcf5758a.jpg)


مرد از زن که به شدت احساس زيبايي ميكرد، پرسيد:
ببخشید، شما "شارون استون" نيستين؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولي.
و پيش از آنكه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر ميكردم. چون... زن حرفش را بريد، ولي همه ميگن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟
مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه ميكنن. به خاطر اينكه "شارون استون"، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فكر كردم شما نبايد "شارون استون" باشين.
زن تازه فهميد كه رو دست خورده، با عصبانيت فرياد كشيد: بيشرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچكدوم فكر نميكنن كه شبيه "شارون استون" هستن.
زن همچنان معترض گفت: خب، كه چي؟
مرد گفت: چون شما فكر ميكردين كه شبيه "شارون استون" هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم.
زن دوباره عصبي شد: برو ننهتو از اشتباه درآر.
مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض كردم كه، والده من يه همچي تصوري راجع به خودش نداره، ولي چون شما يه همچي تصوري دارين...
زن فرياد كشيد: اصلا به تو چه كه من چه تصوري دارم.
و كيفش را براي هجوم به مرد بلند كرد.
مرد خود را عقب كشيد و خواست كه به راهش ادامه دهد.
اما زن، دستبردار نبود و سه، چهار نفري هم كه از سر كنجكاوي جمع شده بودند، ترجيح ميدادند دعوا ادامه پيدا كند.
يك نفر به مرد گفت: كجا؟ صبر كنين تا تكليف معلوم بشه.
ديگري گفت: از شما بعيده آقا! آدم به اين باشخصيتي! (و به كت و شلوار مرتب مرد اشاره كرد).
و سومي گفت: اين خانم جاي دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد كه از او فاصله ميگرفت، فرياد كشيد: هرچي از دهنت دربياد، ميگي و بعد هم مثل گاو سرتو مياندازي پايين ميري؟
يك نفر پرسيد: چي شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان كه به دنبال مرد ميدويد و سه، چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود ميكشيد، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مرديكه *** .
-----------------------------------------------------------------
در كلانتري پيش از آنكه افسر نگهبان پرسشي بكند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاكيام. به من اهانت كرده.
افسر نگهبان سرش را به سمت مرد كه موهاي جوگندمياش را مرتب ميكرد، چرخاند و گفت: درسته؟
مرد گفت: من فقط به ايشون گفتم كه شما شبيه "شارون استون" نيستين. اگه اين حرف اهانته، خب بله، اهانت كردم.
افسر نگهبان هاجوواج به زن نگاه ميكرد.
زن، روسرياش را عقبتر برد، آنقدر كه دو رشته منحني مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگيرد.
افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه كه من شبيه كي هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه كه ايشون شبيه كي هستن؟
مرد گفت: شما اكواين؟
افسر نگهبان گفت: اكو چيه؟
مرد گفت: منظورم آمپلي فايره كه صدا رو تكرار ميكنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.
مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي ميكنم. چطور ميتونم نسبت به مسائل اطراف خودم بيتفاوت باشم. يه پيرزني رو ديروز ديدم كه فكر ميكرد، سوفيا لورنه. آنقدر طول كشيد تا من حاليش كنم كه اينطور نيست. آخرش هم فكر كنم نشد. ديروز اتفاقا كلانتري سيزده بوديم. پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شكايت مشابهي.
افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودكاري از جيبش درآورد و برگههاي بلند پيش رويش را مرتب كرد: پس اين مزاحمت براي خانمها كار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبهرو بشم. گاهي وقتها هم روزي دو بار.
البته فقط خانمها نيستن. با خيلي از آقايون هم همين مشكل رو دارم. بعضيها فكر ميكنن "مارلون براندو" هستن، بعضيها فكر ميكنن "آرنولد" هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشهها نيست.
زن آينه كوچكي از كيفش درآورد و با دستمال كاغذي، خرده ريملهاي زير چشمش را پاك كرد و در حالي كه آينه را در كيفش ميگذاشت، گفت: يه مزاحم حرفهاي! خوب شد كه به دام افتادي.
افسر نگهبان گفت: البته با درايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگيناپذير بروبچهها.
زن با تعجب گفت: بله؟!
افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون ميدونيم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم.
افسر نگهبان زهر متلك زن را نديده گرفت و فرياد زد: آشتياني! چايي بيار.
سربازي در را باز كرد و پاهايش را به هم كوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببين جناب سروان! من مزاحم حرفهاي نيستم. فراري هم نبودم كه به دام افتاده باشم. هرجا كه تذكري دادهام، تاوانشم پرداختهام، كلانتريش هم رفتم. به هيچكس هم بدهكار نيستم.
افسر نگهبان به تلخي گفت: بقيه حرفها تو دادگاه.
و كاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنويس.
مرد سريع مشخصاتش رو نوشت و كاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنويسين.
تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد، پايش را بكوبد و چايها را روي ميز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد.
افسر نگهبان پس از مروري كوتاه به زن گفت: اين شماره تلفن منزله؟
زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبايل رو هم بدين. شايد لازم بشه.
زن خواست كاغذ را پس بگيرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكي را به او داد و گفت: روي همين هم بنويسين كفايت ميكنه.
مرد گفت: منم لازمه شماره موبايل بدم؟
افسر نگهبان مكثي كرد و گفت: خب بدين، اشكال نداره.
مرد گفت: آخه من موبايل ندارم.
افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد: پس چرا ميپرسي؟
مرد گفت: ميخواستم ببينم اشكالي نداره من موبايل ندارم؟ آخه از قوانين بياطلاعم، اينه كه...
افسر نگهبان گفت: نه، اشكالي نداره.
و به زن گفت: علت شكايت رو چي بنويسم؟
و به جاي زن، مرد جواب داد: بنويسين من به ايشون تهمت زدهام كه شبيه "شارون استون" نيستين.
و به زن گفت: اگه اهانت ديگهاي به شما كردهام، بگين.
زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه.
مرد گفت: ولي شما به من گفتين: بيشرف، كثافت، گاو و حرفهاي ديگه كه حالا بعد من در شكايتم مطرح ميكنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه كار كرد؟
افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكميل شد، ميفرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حكم ميده.
مرد پرسيد: در مورد اينكه ايشون به "شارون استون" شباهت داره يا نداره قضاوت ميكنن؟
و با خود ادامه داد: كار قاضي هم واقعا دشواره ها. اگه بخواد از نزديك بررسي كنه.
افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت ميكنن.
و به ساعتش نگاه كرد و گفت: ضمنا حالا ديگه وقت اداري تموم شده. شما امشب اينجا ميمونين تا فردا صبح راهي دادگاه بشين.
مرد به زن گفت: من حالا كه بيشتر دقت ميكنم، ميبينم در قضاوتم اشتباه كردهام. شما خيلي هم بيشباهت به "شارون استون" نيستين.
زن گفت: واقعا ميگين؟!
مرد گفت: واقعا. اگه اين شباهت وجود نداشت، چرا من از ميون اين همه هنرپيشه، اسم "شارون استون" رو آوردم؟!
زن گفت: خيليها بهم ميگن. آرزو دارم يه بار با "شارون استون" روبهرو بشم، ببينم خودش چي ميگه.
مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف ميكنه.
زن به افسر نگهبان گفت: من ميخوام شكايتمو پس بگيرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و اين حرفا رو ندارم. اين كاغذارو هم پاره كنين بريزين دور.
افسر نگهبان گفت: نميشه. قانون وظيفه خودشو انجام ميده.
زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شكايتم صرفنظر كنم.؟
افسر نگهبان گفت: باشه. تكليف قانون چي ميشه؟
مرد گفت: قانون كه شماره موبايل ايشون رو داره.
افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت: مشكله. ولي خودم يه جوري حلش ميكنم.
مرد از جا بلند شد كه برود. قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت: يه سؤاليه كه از اول كه آمديم اينجا تو ذهنم موج ميزنه، ميشه بپرسم؟
افسرن نگهبان در حالي كه كاغذها را پاره ميكرد، گفت: بپرس.
مرد گفت: ميخواستم بپرسم شما "شرلوك هلمز" نيستين؟
اعتراض شهیار قنبری به وضعیت ترانه امروز
J4p- در اردیبهشت ماه سال 1381، هفته نامه «پیام آور» چاپ تهران؛ یادداشتی به قلم «شهیار قنبری» ترانه سرای شهیر کوچ کرده منتشر کرد که به بررسی اوضاع بحرانی ترانه و ترانه سرایی در حوزه موسیقی پاپ آن زمان اختصاص داشت.
برای انتشار دوباره این یادداشت در j4p دلایل زیادی داریم؛ نخست این که بحران موردنظر این روزها به اوج رسیده و اعتراض کارشناسان به ترانه های نازل فارسی، بحث روز موسیقی ایران است.
دوم: اهمیت نویسنده (قنبری) به عنوان یکی از بزرگ ترین ترانه سرایان نسل دوران طلایی موسیقی پاپ ایران، و بی پروایی او در بیان ریشه های اصلی مشکل است.
ضمن این که این ترانه سرای محبوب پس از انقلاب فعالیت چندانی در وطن خود نداشته و چاپ مطلبی از او، می تواند یک اتفاق به یادماندنی و مهم در جامعه موسیقی و خصوصاً برای هواداران پرشمارش باشد؛ این یادداشت به علاوه دو مرثیه نامه قنبری به یاد «فریدون فروغی» و «فرهاد مهراد» (چاپ شده در هفته نامه های تماشاگران و پیام آور)، تنها مطالبی ست که در تمام این سال ها در نشریات داخل کشور به چاپ رسیده اند.
گذشته از تمام این موارد، نثر شاعرانه شهیار آنقدر گیراست که مطلبی به قلم او، هرچند قدیمی باشد باز خواندنی و شیرین به نظر می رسد.
ترانه یعنى: انفجار كلمه!
موسیقى پاپ، باید موسیقى مردم باشد.
با مردم است، نه در برابر مردم.
در آزادى، یا به سمت آزادى است كه ترانه رها مىشود و شنیدنی.
براى من، ترانه كلیدى است براى باز كردن قفل حقیقت.
براى آزاد كردن كلمه از زمهریر بایگانى و چاپخانه و قفسه.
آزاد كردن كلمه از مركب و كاغذ.
ترانه، انفجار كلمه است در هوا. انتشار درد است در غبار. غبار كوچه، درد با صدا. شكوه نفسگیر صداست در گلوگاه آدمی.
ترانه، حقیقت ترانه نویس را آزاد مىكند. حقیقت خود او را، كه هرچه هست زیباست. زیبا؟ یعنى كه زشت نیست؟ وقتى زشت است كه صورت خود را از كار دیگران بدزدد!
«حقیقت» دیگران را كش برود و گمان كند كه این شناسنامه خود اوست.
ترانه، مىخواهد از زشتى به زیبایى برسد.
ترانهنویس نمىتواند به بلنداى خود برسد، اگر همه سفر را تجربه نكرده باشد. به تنهایى. كلمه به كلمه. بیت به بیت. ترجیعبند به ترجیعبند. نمىشود زیر آبى رفت. دو كلاس یكى كرد. و به عادت شرقى، از ته به سر صف رفت. همه سفر را باید تجربه كرد.
ما از آغاز بى آن كه بخواهیم دیگران را تقلید كنیم، آگاهانه دل به دریا زدیم. نمىخواستیم تكرارى باشیم. كهنه باشیم. جهان، جوان بود و ما هم جوان بودیم. ترانهاى كه به ما رسید، «اسب سم طلا» بود:
مىترسم دیوونه بشم/ با آدماش جنگ بكنم/ سر بشكنم آى سر بشكنم/ یا تبرزین وردارم/ خونهشون و در بشكنم/ آى در بشكنم )نوذر پرنگ(.
یا «برگ خزان»:
آتشى ز كاروان جدا مانده/ این نشان ز كاروان به جا مانده (بیژن ترقى(
كه خوب است. ادامه غزل است، اما ترانه نیست. ترانه، نیروى غریبى است كه همه جان تو را مىلرزاند. ترانه نمىتوانست آزاد شود. نمىتوانست در جهان جوان، همچنان به دنبال كاروان باشد.
یا:
تو اى آهوى وحشى/ چه دیدى كه از ما رمیدى/ چو در پایت افتادم/ به راه تو سر دادم/ كى مىكنى یادم/ با نامهاى شادم/ مرو اى ستمگر/ كه من بى تو دیگر ندارم سر هستى... (خواب و خیال از شهر آشوب)
و بارى، جهان، جهان گیتار بود و غزل. تعریف: میكده!
و میكده و ماتمكده در قاب ترانه نمىگنجید. سر مىرفت.
ترانه باید به جهان وصل مىشد. پوست مىانداخت.
از سنت غزل دور مىشد. واژه و واژگان خود را پیدا مىكرد. به زبان تازه مىرسید. (آمیزهاى از زبان شعر امروز و شعر مردم. شعر كوچه(
جهان ترانه، چنان جدى بود كه نمىشد شوخى كرد.
بازى، باسمهاى نبود. مسابقه بود. هر كس مىخواست آبشارى نو بكوبد. درست مثل بازىهاى جام جهانى. جهان ترانه، تا بخواهى ستاره داشت. «آبشارزن» و «واژه زن» داشت. (اگر آبشار نمىزدى، وسط زمین فرو مىریختى!(
مسابقه تازگى بود. تازه، تازهتر شدن. پوست انداختن.
بازى، بازى طلا شدن بود. بازى رها شدن.
از كهنهها، جدا شدن. خود خود صدا شدن.
نمىشد، «نمىدانم چه در» عارف قزوینى را ادامه داد:
نمىدانم چه در/ نمىدانم چه در/ پیمانه كردى جانم/ تو لیلى وش مرا/ تو لیلى وش مرا/ دیوانه كردى جانم.
با این همه ترانههاى «ناصر رستگارنژاد»، «نوذر پرنگ» و از همه مهمتر، «پرویز وكیلى» بشارت دادند كه ترانه نو در راه است. مژده دادند كه ترانه، سرانجام حقیقت را آزاد خواهد كرد.
ترانه نوین، اما با همه ترمزها جنگید. از همه شوراها، دست نخورده، یا فقط با دو سه كلمه دست خورده بیرون آمد.
از ساواك رد شد. «اوین» را هم تجربه كرد، اما بىوقفه در كنار مردم بود. در كنار حقیقت. در كار آفرینش زیبایى. در كار از زشتى به زیبایى رسیدن. كار با شكوه نو شدن. بىوقفه. ترانه به ترانه، نو شدن.
تصویر به تصویر و قافیه به قافیه نو شدن.
آن روزها، ترانه نوین، ترانه مردم بود. ترانه دستگاه نبود.
امروز ترانه اما، در چه حال است؟ هیچ! چه مىگوید؟... اندوه دهه پنجاه خورشیدى را دوباره و دوباره، رونویسى مىكند. حتى به دنبال قافیه تازه هم نمىگردد. از تصویر و تركیب و واژه بازى هم خبرى نیست. دیر آمده است و مىخواهد زود برود.
حوصله هم ندارد كار كند. به نسخهبردارى بد از الگوى دیروز خوش است. مىخواهد زیر آبى برود. وسط صف خود را جا بزند.
به ترانه نویسى كه در تهران زندگى مىكند، گفتم:
یك تصویر و یك تركیب تازه، براى همیشه امضاى سازندهاش را بر پیشانى دارد. گرفتم این كه «حافظه ملى» نگرانش نباشد یا ضعیف باشد، اما هرچه پس از آن بیاید، هر نسخه بدلى دیگر، در حافظه تاریخ نمىماند. هر ابتكار و اختراع، صاحب دارد. در سرزمینهاى بیدار و هشیار! هر اثر هنرى، تاریخ دارد.
گفت: این كه سخت است. كار سختى است. این كه آدم هر بار تازه شود و كسى را تكرار نكند!
گفتم: همین است كه سخت است. وگرنه، همه ترانه مىنوشتند. از شاعران و فرزانگان جهان، بسیارانى ترانه نوشتند، اما در حقیقت، ترانه ننوشتند.
در غربت سرد هم، با زبان نادرست كافههاى لالهزار دهه پنجاه خورشیدى ترانه مىنویسند. لهجه، لهجه جاهلان تهرانى است. لهجه بچههاى بامعرفت «كوچه در دار» و قیصر. لهجه عملیات شعبدهبازى «پروفسور شاندو» در كافه كریستال! عشق جاهلى! لالهزار در تبعید! با تكنیك خوب. ضبط خوب و نوازندگان خوب امریكایی!
در خانه هم، تكرار و رونویسى غم انگیز اندوه دهه پنجاه خورشیدى. گفتم كه! سال پیش، دوباره ترانه «حرف» را از نو نوشتیم. سست نوشتیم و بد نوشتیم. «كودكانه» را دوباره رونویسى كردیم. «واروژان» را دوباره كش رفتیم. بد بد اما. به خط بد!
سرزمین ما باید كه به خانواده كپى رایت (Copy right) جهانى بپیوندد. وگرنه در هنر به جایى نمىرسد. به اوج پرواز خود نمىرسد. همه از روى دست هم مىنویسند. هیچ كس براى سرقت فكر به زندان نمىرود. خسارت نمىپردازد. بىآبرو نمىشود و بارى، آدمها به بهترین خود نمىرسند.
سال پیش، دیگر تكه تكه كش رفتند. نه كلمه به كلمه. بند، بند، كش رفتند. سال پیش، مثل سالهاى دورتر، بچههاى ترانه، جهان را نشنیدند.
«شاید باورتان نشود، ولى من خیلى كم به سینما مىروم... آن قدر مشغله كارى و فكرى دارم كه وقت نمىشود. همیشه در حال ساخت اثرى هستم...»
)شادمهر عقیلى - نشریه مهد ایران - مهر ماه -1380 تهران)
سال پیش بزرگ نشدیم، چراكه بازى، بازى جدى نیست.
شنونده هم به یك دوبیتى خوش است و سوت مىزند.
ترانه، بیدار نیست. چراكه «ز داروى مشابه» است.
بیدارى نمىآورد. خواب مىآورد:
هر جاى دنیا كه باشى/ دل من تورو مىخواد/ اون ور ابرا كه باشى/ دل من تورو مىخواد/ تو برام كعبه عشقى/ تو برام پله حاجت/ از تو گفتن، از تو بودن/ براى من شده عادت...
(سرقتى غمانگیز از ترانه ایرج جنتى عطایى - ترانه دل من تو رو مىخواد! آلبوم آدم و حواى شادمهر عقیلی)
یا:
یه لقمه نون، یه كاسه ماست/ یه دل خوش، یه حرف راست/ یه مادر از تبار نور/ دار و ندارم همیناست. (از همان آلبوم و همان آوازخوان(
یا:
«از همان دوران تحصیل در دانشگاه مدام به این موضوع فكر مىكردم كه چگونه مىشود موسیقى پاپ را با مقتضیات جامعه جمهورى اسلامى تطبیق داد. در این فكر بودم كه چه طور مىتوانم موسیقى پاپ را شرعى كنم.»
... مصرانه مىگوید: اگر شباهتى بین صداى او و صداى داریوش وجود دارد، این دست خدا بوده و ارتباطى به وى ندارد.
« ...خانم حیدرزاده در خواب دیده بود كه اشعار وى توسط من خوانده خواهد شد.» (خشایار اعتمادى - نشریه مهد ایران - مهر ماه 1380)
بارى، بازى، بازى قراردادهاى چند میلیونى است. شوخى است.
در غرب هم خبرى نیست. گفتم كه. همین بازى بد. صددرصد!
آرى، ترانه مشابه نوشتن. صداى دیگرى را تقلید كردن و نغمه و ملودى دیگران را دوباره نواختن، این بار به نام خود، ما را به جایى نخواهد برد.
موسیقى پاپ، موسیقى راك، موسیقى پیشرو، ترانه امروز باید كه مردمپسند باشد. نه دستگاهپسند. باید كه فرداپسند باشد. جهان پسند باشد. تاریخ پسند باشد. «مردم» را به جانب بهترین خود هل بدهد. مردم بهترى بسازد!
ترانه نو باید كه نو باشد.
و ترانه نویس باید كه جهان را بشناسد. هنر جهان را بلد باشد. زبان مادرى را عاشقانه بداند و به لهجه فردا بخواند.
چركنویسهایش را براى خود نگاه دارد و به مردم نسپارد!
آوازخوان امروز هم باید از اهالى دیروز بهتر باشد. داناتر باشد. سخاوتمندتر باشد. حرمت كلمه را از بر باشد. جدى باشد. خندهدار نباشد. (همان نشریه را بخوانید و ببینید ترانهسازان یا ترانهبازان چگونه سخن مىگویند!)
ترانه باید كه حقیقت را آزاد كند. پیدا كند. میان برى در كار نیست.
there is no short cut to it!
باید كه زشتى و زیبایى حقیقت را آزاد كند و پردهاى تماشایى بسازد. اگر این چنین نیست، پس لابد، «نیست»!
شهیار قنبرى
دوازدهم آوریل سال دو هزار و دو میلادى
در دو قدمى اقیانوس آرام
باز خواني شعري از ضياء موحد
بيهوده
نيست
عشق
اين را از آن دو چشم
و از آن نگاه
كه هيچگاه نديدم
دانستم
بيهوده
نيست
عشق 1
يك اينگونه مي خوانيم: بيهوده نيست عشق و در اولين رويكرد اين سه كلمه را يك جمله مي گيريم يعني عشق مسنداليه بيهوده مسند و نيست فعل اسنادي عشق بيهوده نيست.
اما چرا و چطور عشق چيز بيهوده اي نيست از كجا معلوم كه عشق بيهوده نيست
ما اين را از گزاره ديگري نتيجه گرفته ايم گزاره بعدي:
اين را از آن دو چشم دانستم اين را از آن نگاه دانستم آني كه هيچگاه نديدم، پس مي توان گفت كه اينجا بايد چشم و نگاه وجود داشته باشد كه شاعر اگرچه نديده اما پي برده كه اين چشم و نگاه در ارتباط مستقيمي با عشق قرار دارند و نتيجه گرفته كه عشق بيهوده نيست.
اما از كجا پي برده با كدام دريافت ها شنيدن خواندن
در پي اين پرسش ها پا را از متن بيرون مي گذاريم تا پي به راز اين دريافت ببريم . بايد ديد آن چشم و نگاه كه شاعر نديده كجا يافت مي شود.
براي شروع مي توان به شاعران ديگر و شايد قديمي تر نگاهي انداخت. بله بسيار شعر عاشقانه كه در اثر برخورد شاعرها با چشم و نگاهي شكل گرفته پيش روي ما است:
كنون كه صاحب مژگان شوخ و چشم سياهي
نگاه دار دلي را كه برده اي به نگاهي 2
عاقبت هر كه كند در رخ و چشم تو نگاه
هيچ شك نيست كه بي خواب و خور آيد روزي3
خوش است چشم به چشم تو و نگاه نهاني
رسالت دل و جان سوي هم زراه نهاني4
و بسيار شعر هاي ديگر و بسيار.
سئوال باقي است: آنجا كجا است كه مي توان از آن دريافت هايي اين چنين كرد
آيا صرفا از شعرهاي ماقبل و كساني كه آن را ديده اند اين دريافت شكل گرفته
كجا شعر فرهنگ تاريخ
هر يك از اين واژه ها و مفاهيم به اندازه كافي تعريف ناپذير هست كه ما درصدد تبيين و تعريف هر يك در اين مقاله برنياييم اما مي توانيم ارتباط آنها را پيدا كنيم.
آنچه پيش روي ما است همين چشم و نگاه است كه در طول تاريخ، جزيي از فرهنگ ما شده و در شعر هاي ادوار مختلف خود را نشان داده اينكه آيا اين چشم و نگاه فرق دارد با چشم و نگاهي كه در فرهنگ و مليت ديگري هست يا فرق ندارد بماند به طوري كه اين چشم و نگاه از حالت عيني خود خارج شده و تبديل به امري ذهني شده و حالتي عام به خود گرفته است مانند خيلي از مفاهيمي كه در شعر ما به جهان مثل پرتاب شده. در اينجا ما بعد از شنيدن و خواندن اين شعر در مقابل آن چشم و نگاه قرار مي گيريم كه متعلق به معشوقي كهن است معشوقي همگاني كه انگار خصوصياتش در طول تاريخ تغيير نمي كند قد سرو دارد و چشم نرگس، گيسوي كمند دارد و ابروي كمان و ...
كه ما هم آن را شايد نديده باشيم اما حالا و به گونه اي آن را مي شناسيم همان چشم و نگاهي كه در فرهنگ ما در حال همواره پاييدن است .
در يك جمع بندي تا اينجاي كار ما يك نتيجه گيري را مدنظر قرار داده ايم و از گزاره اي گزاره ديگري را نتيجه گرفته ايم به عبارت ديگر و به زبان منطق داريم:
«عشق بيهوده نيست»
«آن چشم و نگاهي كه هرگز نديدم وجود دارد»
رابطه اين دو گزاره:
«آن چشم و نگاهي كه هرگز نديدم وجود دارد» آنگاه «عشق بيهوده نيست»
بايد ديد از اين عبارت چه نتايجي مي توان گرفت. آيا مي توان پي برد كه عشق بيهوده نيست
آيا در مورد آن چشم و نگاه مي توان اظهارنظر دقيقي كرد پس بهتر است اصلا بررسي كنيم كه آيا اين جمله مركب درست است نادرست است كه اين وظيفه منطق است. 5
توضيح بيشتر اينكه اگر عبارت اول يعني «آن چشم و نگاهي كه هرگز نديدم وجود دارد» گزاره اي درست باشد و عبارت دوم يعني «عشق بيهوده نيست» نادرست باشد كل عبارت نادرست است. در غير اين صورت عبارت درست است.
براي مثال فرض كنيد مي گوييم: اگر هوا ابري باشد، آنگاه باران مي بارد. با اين حساب وقتي اين عبارت نادرست است كه هوا ابري باشد اما باران نبارد. در عالم واقع نيز مي توان مشاهده كرد كه هر هواي ابري به باران ختم نمي شود پس به صرف ابري بودن هوا نمي توان گفت حتما باران مي بارد. در باقي موارد عبارت درست است.
پس بايد ارزش هريك از عبارات «آن چشم و نگاهي كه هرگز نديدم وجود دارد» و «عشق بيهوده نيست» را جداگانه مورد بررسي قرار دهيم تا ببينيم وقتي تركيب مي شوند، حاصل عبارتي درست است يا نادرست.
ابتدا عبارت «آن چشم و نگاهي كه هرگز نديدم وجود دارد » را درنظر مي گيريم مي توان گفت كه عبارتي مركب است از دو گزاره:
آن چشم و نگاه وجود دارد
آن چشم و نگاه را هرگز نديدم
و هرگاه اين دو گزاره با هم درست باشند كل عبارت درست است يعني هم آن چشم و نگاه وجود داشته باشد و هم شاعر آن چشم و نگاه را هرگز نديده باشد در اين صورت عبارت «آن چشم و نگاهي كه هرگز نديدم وجود دارد» درست است.
ابتدا بايد موضع خود را در برابر «آن» مشخص كنيم يعني بدانيم منظور كدام چشم و نگاه است
دو جنبه را بررسي مي كنيم شايد جنبه هاي ديگري نيز باشد: اول اينكه آن چشم و نگاه را همان چشم و نگاه اشاره شده فوق بدانيم يعني چشم و نگاه ذهني شده و تاريخي فرهنگي كه به خصوص در غزل هاي قديمي به آن بر مي خوريم.
دوم اينكه آن را چشم و نگاهي بدانيم عيني و خاص كه در جايي از جهان وجود دارد و به طور فيزيكي زنده است و شاعر كه آن را نديده در حسرت عشقي كه مي توانست از ديدن آنها داشته باشد مانده است.
در حالت دوم وجود چشم و نگاه را مي توان با نظريه «مطابقت صدق»
(CORRESPONDENCE THEORY OF TRUTH) هم توضيح داد زيرا دارد در مورد «آنچه هست كه هست»6 مي گويد. يعني با جهان واقع انطباق دارد . اما در اين مورد نمي توان توضيح داد كه آيا واقعا شاعر آن را ديده يا نديده آيا راست مي گويد كه آن چشم و نگاه را نديده يا كذب است و تعيين صدق عبارت معلق مي ماند. پس فرض مي كنيم منظور همان حالت اول است.
در حالت اول با توجه به توضيحات اول مقاله، عبارت «آن چشم و نگاهي كه هرگز نديدم وجود دارد» درست است.
به اين ترتيب گزاره اول و مقدم را درست در نظر مي گيريم چشم و نگاه را در حالت اول مورد بررسي قرار مي دهيم و با توجه به آن به سراغ تالي مي رويم:
«بيهوده نيست عشق»
تعيين صدق اين جمله بسيار دشوارتر از حالت قبل است. در هر صورت كه ما حكم كنيم به درستي يا نادرستي اين جمله دلايل كافي براي اثبات آن داريم و نداريم.
مي توان در شعر و فرهنگ هم نمونه هايي يافت كه به رد يا قبول بيهودگي عشق پرداخته اند.
و باز هم تعيين صدق اين گزاره معلق مي ماند.
پس تكليف چيست
مي بينيم كه در تعيين صدق جمله ها از راه هاي مختلف به نتيجه قطعي منطقي نمي رسيم.
پس فعلا گزاره: «آن چشم و نگاهي كه هرگز نديدم وجود دارد» آنگاه «بيهوده نيست عشق» را در نظر مي گيريم.
آيا بايد كار را تعطيل كرد
قطعا خير
ما هنوز برگ برنده اي در دست داريم و آن نام شعر است: «شعري براي ديدن»
دو پس بياييد شعر را ببينيم:
نكته قابل توجه در ديدن صوري شعر اين است كه بيهوده و نيست و عشق در سه سطر جدا نوشته شده اند.
در ابتداي كار ما اين سه كلمه را يك جمله گرفتيم اما آيا چون اين سه كلمه در سه سطر هستند امكان آن هست آنها را در يك جمله قرار ندهيم
امكان را بررسي مي كنيم:
بيهوده: در معني باطل، ياوه، عبث و صفت است.
نيست: فعل، در مقابل هست، نا بود، بار منفي اين واژه را هم در نظر مي گيريم به طوري كه پوچي و نيستي را مي رساند.
عشق: اما با عشق چه مي توان كرد آيا بايد آن را هم جداگانه معني كرد
اينجا نظريه «هماهنگي صدق» (COHERENCE THEORY OF TRUTH) كارآمد است.
بيهوده و نيست در واقع فضايي را آماده كرده اند تا كلمات بعد از خود را در آن فضا قرار دهند.
يعني به عشق در رديف معاني خود معني مي دهند عشق كه در رديف بيهوده و نيست قرار مي گيرد با آنان هم ارزش مي شود.
زيرا اگر ما تعريف ديگري از عشق در خلاف معاني بيهوده و نيست قرار دهيم هماهنگي واژه ها از بين مي رود و ما با يك شعر نادرست مواجه مي شويم .
به صورت مفهومي، مطلب اينگونه است كه:
عشق در مقام بيهودگي قرار مي گيرد: عشق بيهوده است.
عشق در مقام نيستي قرار مي گيرد: عشق نيست است.
اين سه واژه درست مفهومي را بيان مي كنند مخالف مفهوم خود، وقتي در يك جمله اسنادي قرار مي گيرند. ابتدا گفتيم: بيهوده نيست عشق اما حالا مي گوييم عشق بيهوده است، نيست است
و اين را باز از گزاره ديگري نتيجه مي گيريم از گزاره «آن دو چشم و آن نگاه كه هيچ گاه نديدم»
عشق بيهوده است زيرا دو چشم و نگاهي وجود دارد كه من هرگز نديده ام
پس بيهوده
پس نيست
پس عشق
حالا كه بيهوده و نيست و عشق را در يك جمله قرار نداديم به نتيجه اي درست مخالف نتيجه اول رسيديم در قسمت اول گفتيم كه «بيهوده نيست عشق»
حال مي گوييم: «عشق بيهوده است»
عبارت «آن چشم و نگاهي كه هرگز نديدم وجود دارد» در هر دو حالت تغيير نمي كند يعني بيهوده بودن و نبودن عشق را از يك عبارت واحد نتيجه گرفته ايم به زبان منطق:
«آن چشم و نگاهي كه هرگز نديدم وجود دارد » آنگاه « بيهوده نيست عشق » و «آن چشم و نگاهي كه هرگز نديدم وجود دارد» آنگاه «عشق بيهوده است»
اما اين چيست
اين چه نتيجه اي است
ما از گزاره اول به گزاره «عشق بيهوده نيست» رسيديم و دوباره از همان به گزاره « عشق بيهوده است» رسيديم و اين در منطق، صورتي از برهان خلف است.
طبق برهان خلف اگر از يك فرض واحد دو نتيجه متضاد به دست آوريم بايد نتيجه گرفت كه گزاره فرض نادرست بوده و در اينجا به حكم منطق جمله ها «آن چشم و نگاهي كه هرگز نديدم وجود دارد» نادرست است
يكي از مثال هاي تاريخي و جالب در اين مورد اين است:
«اگر بداني مرده اي، مرده اي زيرا بنا به تعريف علم، متعلق آن، جمله كاذب نمي تواند باشد
اگر بداني مرده اي، نمرده اي زيرا مرده هيچ چيز نمي داند
بنابر اين: نمي داني مرده اي»7
در اينجا نيز بايد گفت: چنين نيست كه «چشم و نگاهي وجود دارد كه من هرگز نديده ام» به عبارتي آن چشم و نگاه وجود ندارد يا من آن را ديده ام آيا بايد نتيجه را بپذيريم
اگر نگاه دقيق تري به برهان خلف بياندازيم مشاهده مي شود برهان خلف از اصل عدم اجتماع نقيضين به نتيجه فوق مي رسد يعني مي پذيرد گزاره هايي كه نقيض يكديگرند وقتي به هم عطف مي شوند گزاره همواره نادرستي را مي سازند. مثل اينكه بگوييم هوا ابري است و هوا ابري نيست.
البته در منطق فازي «FUZZY LOGIC» چنين گزاره هايي همواره نادرست نيست و بسته به درجه ابري بودن هوا درجه صدق تغيير مي كند كه بحث ديگري است منطق كلاسيك اين گزاره را نمي پذيرد و در نهايت به نادرستي گزاره فرض مي رسد.
اما در تعيين صدق جمله ها در يك شعر آيا محكوم به پذيرش اين اصليم آيا بايد بپذيريم كه دو چيز متناقض هيچ گاه در شعر نمي توانند كنار هم باشند و اگر باشند گزاره اي نادرست را مي سازند
جواب من به اين سئوال منفي است چرا كه اين شعر در واقع در ذات خود نقيضين را اجتماع داده و يكي از ويژگي هاي شعر اينست كه در جايي از منطق LOGIC عدول مي كند. ما مجبور به رد اجتماع نقيضين در اين شعر نيستيم و برعكس آن را با آغوش باز مي پذيريم، اين تناقض از ابتدا در شعر آرميده بود از همان اول كه ما در تعيين صدق جملات به مشكل برخورديم مي خواستيم از تناقض فرار كنيم و همين باعث مي شد به نتيجه قانع كننده نرسيم ولي حالا مي پذيريم كه عشق هم بيهوده است و هم بيهوده نيست.
بسياري از راه ها در منطق و رياضي و كلا علم براي فرار از تناقض تعبيه شده اند اما ما اينجا با كمال ميل به طرف آن مي رويم. عشق در حالي كه بيهوده نيست، بيهوده است.
در اين شعر دو امر متناقض چنان در هم خفته اند كه گويي تميز آنها ناممكن است.
زبان توانست ما را به درك و رويارويي چيزي كه از آن مي گريزيم و از درك آن عاجزيم ياري كند و اگرچه نتيجه به دست آمده با منطق سازگار نيست اما ما نيز اصراري به سازگاري نداريم.
اين نتيجه در اسطوره ها MYTHS و به خصوص اسطوره هاي شرق بسيار به چشم مي خورد.
در اين اسطوره ها آميزش دو امر متناقض به خوبي نمايان است چنان اهريمن و اهورا كه در رحم زروان درهم غنوده بودند و ميل به آفرينش، ميل به زايش و ميل به حكومت از هم جدايشان كرد و بيرونشان انداخت. 8 با اين تحليل حداقل توانستيم نشان دهيم چطور شعر مي تواند با تمام تحليل هاي منطقي از آن فرار كند و چه بسا مثالي بود براي تفاوت دو واژه MYTHOS و LOGOS و شايد دليلي براي آنان كه مي خواهند بدانند چرا افلاطون فيلسوف، شاعران را از مدينه فاضله خود بيرون انداخت.
اينجا هم دو امر متناقض به خوبي در هم آرميده اند و چندان به ارزش گذاري نيازي ندارند و گاهي كه ما در پي زايش و آفرينش مفهوم هستيم اين دو را فرا مي خوانيم از هم جدايشان مي كنيم كه پي ببريم از هم جدا نيستند.
ديديم كه قسمتي از اين شعر رجوعي است به سنت شعر فارسي اما نه لزوما هم ساز و هم نوا با آن كه بيشتر انتقادي است جدي بر مفاهيم كليشه شده شعر فارسي و تا كسي ژرف به سنت خويش ننگرد نخواهد توانست قدمي از آن پيشتر بگذارد.
تنها به گفته اي از ابوحامد غزالي بسنده مي كنم:
«بايقين دريافتم كه هيچ كس نمي تواند بر فساد هر دانشي پي ببرد مگر اينكه آن دانش را نيكو بياموزد و با داناترين آن دانش برابري كند سپس بر دامنه معلوماتش بيفزايد و از مرز هاي علمي آنان درگذرد و به حقيقت هايي دست يابد كه طرفداران اصلي آن علم هنوز نتوانسته اند به كنه آن دست يازند. هرگاه چنين امكاناتي ميسر شد شخص مي تواند به نقد آن دانش بپردازد» 9
و اما همچنان چشم هايي ما را نگرانند ...
پنجره را بستم. ماشيني بر روي آسفالت فرش شده خيابان رد شد.چراغهايش خاموش بود. در زير ملافه سفيد جم خورد. نور قرمز رنگ چراغ خواب چند بار چشمک زد و خاموش شد.
سرم را بر روي بالشت گذاشتم. و ملافه را تا زير گردنم کشيدم. نگاهش کردم. سينه اش در زير ملافه بالا و پايين مي رفت. صداي رد شدن ماشيني به گوش مي رسيد. زبانم را لاي دندان پاييني سمت راستم فرو کردم. چيزي لاي دندان م رفته بود و ولي نمي دانستم چه بود. مسواک که مي زدم هم در آينه خوب نگاه کردم ولي چيزي لاي دندانم نديدم.
پاهايش از زير ملافه بيرون زده بود. گرمم بود. دوباره نگاهش کردم که پشتش به من بود.
لبم مي سوخت.با زبان چندين بار رويش رژه رفتم. مثل اينکه پوست انداخته بود. به غير از صداي نفس کشيدن او هيچ صدايي را نمي شنيدم. هوس کردم سيگاري بکشم.
در بالکن روي زمين نشستم. بدنم لرزشي کرد و آرام گرفت.پک اول را که به سيگار زدم ماشيني آهسته رد شد. فقط چراغهاي عقبش روشن بود. نسيمي مي وزيد.
بر روي تخت غلتي زد و پاهايش بين زمين و آسمان ماند. ملافه از روي صورتش به کنار رفت. لبانش بر روي هم چفت شده بود. به ملافه سفيد خودم که کنار تخت مچاله افتاده بود نگاه کردم. لبم سوز مي داد. سيگار را همان طور که مي سوخت از بالا به پايين پرتاب کردم. سيگار بين زمين و آسمان بود که پنجره را بستم.
ماشيني با سرعت رد شد. چراغهايش خاموش بود.
پاهايش را زير شکم جمع کرد. چين و چروکه ملافه بيشتر شد. بر روي صورتم دست کشيدم. زبر بود. يادم نمي آمد کي اصلاح کرده بودم. با زبان لاي دندان دنبال چيز نامعلومي مي گشتم که ديگر نبود. شايد از ابتدا هم چيزي نبوده.
لبم سوزش داشت.
سرم روي بالشت بود و نگاهم دنبال گلهاي قالي.
چراغ خواب چند باري چشمک زد و روشن ماند. با سايه دستم بر روي کمد لباسي شکلهاي عجيب و غريبي در مي آوردم.
چراغ با اين که نورش کم يا زياد شود خاموش شد. ماشيني با سرعت رد شد. با چراغهاي خاموش. شايد هم روشن.